تبليغاتX
سرگشاده ها سرگشاده ها

سرگشاده ها
وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه!

به نام آنکه غم را آفرید تا عاشقان تنها نمانند

 

وقتی خدای آسمون بنده ها شو می آفرید با قلم نوک طلا با جوهر طلایی رنگ رو قلبشون می نوشت قصه خوب سرنوشت .

وقتی نوبت به من رسید قلم نوک طلا شکست خدا از مرغ غم یک پر گرفت با جوهرسیاه رنگ رو قلب من نوشت قصه تلخ سرنوشت .

از زندگی متنفرم حالا که مجبور به زندگی کردن هستم زندگی را فقط در کنار تو دوست دارم.

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

                            که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

اگر یادم رود نامم تو از یادم نخواهی رفت

                           به شرط آنکه گهگاه تو هم از من کنی یادی

 

 

 

                                   و بعد از رفتنت

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو رابا لهجه گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

عاطفه چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا , تا کی , برای چه

دلی رفتنی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهم رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگردد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و هم پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم وعادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ  قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

     


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 توسط محمد رضا

وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و

 

مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا

 

انگشتت به سمت خودته!

 

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط محمد رضا
و چه میهمانانی بی آزار هستند...

                     مردگان

نه دستی به طرفی آلوده

                    نه به حرفی دلی را آزرده

  تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط محمد رضا
چرا یك داوطلب نرمال نميتواند دانشگاه قبول شود ؟

1- سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2- حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

3- در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا'' 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

4- اما سلامتي جسم و روح روزانه1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا'' 15 روز ميشود.پس 126 در روز باقي ميماند.

5- طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.
6- یک ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز است.پس 81 روز باقي ميماند.

7- روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

8-  تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.

9- در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.پس 6 روز باقي ميماند.

10- در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.

11- سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

12- یک روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتوانداميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باش!!!!!!!


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط محمد رضا
  روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است ، قرار میگیرد و آدمهائی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

  در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آنرا بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهند.

  چشمهایم را به کسی هدیه کنید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است.

  قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهائی پیاپی و آزاردهنده چیزی بیاد ندارد.

  خونم را به نوجوانی بدهید که اورا از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

  کلیه هایم را به کسی دهید که زندگیش به به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه میکند.

  استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند زنید.

  هرگوشه از مغز مرا بکاوید ، سلولهایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوائی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

 آنچه را که ازمن باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را بدست باد بسپارید تا گلها بشکفند.

 اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

 گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ؛ عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگوئید.

 اگر آنچه را که گفتم انجام دهید ؛

                                       همیشه زنده خواهم ماند


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط محمد رضا
دستها... !
 
یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار میارزه .

یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه .

بستگی داره تو دست کی باشه .

-----------------------------

یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بیارزه .

یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه .

بستگی داره تو دست کی باشه .

-----------------------------

یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است .

یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه .

بستگی داره تو دست کی باشه.

-----------------------------

یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه .

یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه .

بستگی داره تو دست کی باشه.

-----------------------------

یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است .

یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده .

بستگی داره تو دست کی باشه.

-----------------------------

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه .

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه.

بستگی داره تو دست کی باشه.

-----------------------------

همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه .

پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت
 
 رو به دستان خدا بسپار چون...

بستگی داره تو دست کی باشه.
 
-----------------------------
 
این پیام تو دستای توست .

باهاش چی کار می کنی؟

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط محمد رضا