به نام آنکه غم را آفرید تا عاشقان تنها نمانند
وقتی خدای آسمون بنده ها شو می آفرید با قلم نوک طلا با جوهر طلایی رنگ رو قلبشون می نوشت قصه خوب سرنوشت .
وقتی نوبت به من رسید قلم نوک طلا شکست خدا از مرغ غم یک پر گرفت با جوهرسیاه رنگ رو قلب من نوشت قصه تلخ سرنوشت .
از زندگی متنفرم حالا که مجبور به زندگی کردن هستم زندگی را فقط در کنار تو دوست دارم.
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
اگر یادم رود نامم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گهگاه تو هم از من کنی یادی
و بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو رابا لهجه گل های نیلوفری صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
عاطفه چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا , تا کی , برای چه
دلی رفتنی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهم رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگردد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و هم پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم وعادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

ادامه مطلب

